لیلاخ

از مجموعه‌ی جدید #لیــــــــــــــــــــلاخ


زیباییت بند نمی‌آید:



روزهاست پایت را از گلیم خیالم فراتر گذاشته‌ای،

این را همه می‌دانند:

دلتنگی شبیه صدای توست،

می‌خواهم آن را در کهنه‌ترین خیابان شهر

یا در دنج‌ترین کافه بگردانمش،

به یک استکان چای مهمانش کنم

شاید لحظه‌ای این بغض،این خواستن

حنجره‌اش بند بیاید!


به تنها چیزی که فکر می‌کنم،راهی برای رسیدن به توست

و جایی که هیچ چیزش شبیهِ انجا نباشد؛

چشم‌هایم را بیاورم و دست‌هایم را

و انگشتانی که لابه‌لای موهایت شعر ببافند!


یک‌شب خواب دیدم در یک کافه‌ی قدیمی

بر یک صندلیِ کهنه نشسته‌ام و پنجره را

جوری که چندی از صدای شهر را بیاورد باز گذاشته‌ام!


تو آمدی با لبخندی که شفای مسیح بود

و شراب چشمانت که تمام تاکستان‌ها را از رو برده بود!

طره‌‌ی موهایت را از زیر شال بیرون انداخته بودی،

با آن لباس زیبایت

آن رُژ خوش رنگت

برق لب‌هایت،

یک لحظه ابهام عجیب آینه و تردید ناتمام باران

در بارشِ ظهر یک تابستان در سرم پیچید!


کفش‌هایت بکرترین طرح خود را به رُخ داشت،

کیفت قفل زردرنگ زیبایی داشت که همان لحظه دهانم را بست!


بوی عطرت شبیه بندِ رختی که دو سوی جهان را

به هم آویخته باشد،درونم را در آغوش باد رها کرد!

روبرویم نشستی

انگار که به هر قاصدک نشان آشیانه‌ی آفتاب را داده باشند،

زیباییت بند نمی‌آمد!


سفیدی چشمانت دوبالِ قوهای نیاوران بود،

گردنِ بی‌همتا و لب‌های به اخم نشسته‌ات

مرا به سرزمین افسانه‌ها می‌برد!


داشتم زیباترین اتفاق جهان را می‌دیدم

محو ردپایت بودم،

با صدایی که لبریز از حرف‌های نگفته بود پرسیدی:

تو آیا دوستم داری؟!


به احترام تمام پروانه‌هایی که تورا در من سرودند

به یاد اولین شعرم برای تو

و پریدنِ اولین شب‌بو از خوابِ عطر تنت،

در همان کافه فریاد زدم:

تمامِ داستان‌های عاشقانه‌ی جهان تنها با صدای تو شنیدن دارد،

هرچه تو بگویی اساساً زیباست!


تو آنقدر مجللی که اگر به جای تمام ستارگان،ماه بود

باز بدون قرص قمرت،شب تاریک بود!


در بهت نگاهت می‌کردم

انگار از دیوان خیام گریخته باشی،

فنجان قهوه را که به دهان بردی

آرزو کردم لب‌هایت بریل‌خوانی را بلد باشند!


دوست داشتم کافه‌دار یادش برود که ما اینجاییم

و تو با لبخندی که می‌زدی،همیشه همدمم بمانی....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

"اینجا بهشت من و بانوی من است،

لطفاً با وضو وارد شوید"

می‌زار


/ 1 نظر / 68 بازدید
hadimonfared

اگر غلظت تنانه نداشت .. شعرت بهتر بود